تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

نوایی نوایی نوایی نوایی


همه باوفایند تو گل بی وفایی
غمت در نهانخانه دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشین
به دنبال محمل سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
زبامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
به پایت خلد خار آسان بر آرم
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خوشا کاروانی که شب را طی کرد
دم صبح اول به منزل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی آی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی
الهی برافتد نشان جدایی
جوانی بگذرد تو قدرش ندانی

 طیب اصفهانی


  مرغ دلم روز به روزم وحشی و وحشی تر میشه و فکر کنم مرغ دلم همراه با سی مرغ دیگه به پرواز در اومده برای طی کردن هفت شهر عشق به امید رسیدن به سی مرغ رفته و خودم اینجا در انتظار بازگشت مرغ دلم مانده ام ...

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت                                   (عطار نیشابوری)


 نوایی با آواز  زیبا و دلنشین استاد غلامعلی پورعطایی همراه با صدای دل انگیز دوتار  منو پرواز میده.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 12:26  توسط سارا  | 

سکوت همراه با دستان باز

این بود نصیحت استاد..

دستانم را باز می کنم و کمکتان می کنم برای شماهایی  که دوستتان دارم برای شماهایی که شب ها قلبم برایتان درد می گیرد و از این درد هیچ نمی دانید. کمکتان می کنم و به نصیحت استاد در مقابلتان سکوت می کنم سکوت می کنم چون نمی خواهید به حرف هایم گوش کنید ..


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:30  توسط سارا  | 

دلم گرفته پاییز 90 تموم شد ، چه پاییز غم انگیز و دل انگیزی بود. سری به نوشته های سال های قبلم زدم . شب یلدای سال 88 فال حافظ گرفتم و  این بود فالم

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

 

باد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد

طوطی ای را به خيال شکری دل خوش بود

 

ناگهش سيل فنا نقش امل باطل کرد

قره العين من آن ميوه دل يادش باد

 

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددی

 

که اميد کرمم همره اين محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

 

چرخ فيروزه طربخانه از اين کهگل کرد

آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ

 

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

 

چه کنم بازی ايام مرا غافل کرد


امروزم سری به فال حافظ زدم و این شد فالم


بنال بلبل اگر با منت سر ياريست   که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست
در آن زمين که نسيمی وزد ز طره دوست   چه جای دم زدن نافه‌های تاتاريست
بيار باده که رنگين کنيم جامه زرق   که مست جام غروريم و نام هشياريست
خيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست   که زير سلسله رفتن طريق عياريست
لطيفه‌ايست نهانی که عشق از او خيزد   که نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال   هزار نکته در اين کار و بار دلداريست
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند   قبای اطلس آن کس که از هنر عاريست
بر آستان تو مشکل توان رسيد آری   عروج بر فلک سروری به دشواريست
سحر کرشمه چشمت به خواب می‌ديدم   زهی مراتب خوابی که به ز بيداريست
دلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ   که رستگاری جاويد در کم آزاريست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:32  توسط سارا  | 

بعد از مدت ها دیدمش تغییر کرده بود ، حسش تغییر کرده بود یه جور دیگه بود حتی نگاهشم متفاوت شده بود. چشماش پر  از اشک بود هم خودش گریه می کرد هم مادرش ولی هیچ غمی حس نمیشد ، خوشحال بودم از اینکه پیشش بودم می تونستم حسش کنم ، لمسش کنم . آرامش بود چون من و اون با هم بودیم یکي بودیم. نمی دونم الان تو کدوم دنیا هستم الان خوابم یا بیدار. اگر خوابم دوست دارم زودتر بیدار بشم تا زودتر برگردم پیشش اگرم بیدارم پس چه خواب خوبی بود . ای کاش دو دنیا یکی بود ای کاش بیداری و خوابم یکی بود  . تنها یک واقعیت هست و اون اینکه همشو خواب دیده بود دیدمش اما در خواب .

متنفرم از این واقعیت ، از اینکه عشقمو  به خواب سپردم ، از اینکه الان بیدارم ، از اینکه باید قبول کنم همش خواب بود . ای کاش می تونستم نخوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:32  توسط سارا  | 

هر وقت که کوک سازم در میره یا خودم کوکش می کنم یا میدمش دست استاد . 25 مهر بود تنبورم کوک نداشت و یک پردشم پاره شده بود . با بچه ها قرار گذاشتیم بریم آموزشگاه تا کمی تمرین کنیم . ساعت 5 بود تو تاکسی پشت چراغ قرمز جردن بودم . راننده از سازم پرسید اولین راننده ای نبود که در مورد سازم سوال می کرد  وقتی به سوالش جواب دادم یه نگاهی به اطرافم انداختم به بلوار اسفندیاری به چراغ قرمز و به راننده ، رفتم تو خودم فکر کردم به آدم هایی که تو این مسیر باهاشون روبرو شده بودم یکی جلومو می گرفت برام آواز می خوند و بعدشم می پرسید که تو کدوم دستگاه خونده ! یکی دیگه تست هوش ازم می گرفت جایزشم این بود که ازم کرایه نگیره . تصمیم گرفتم که بنویسم از این آدم ها از چراغ قرمز و از تنبور . دیر رسیدم به آموزشگاه . سازمو دادم به مریم برام پرده ببنده مونده بود کوک تنبور . تنبورمو بردم پیش استاد تا برام کوک کنند اما این کوک با کوکای دیگه فرق داشت وقتی استاد داشت تنبورمو کوک می کرد پدرم اومد تو ذهنم به خیلی چیزها فکر کردم به اینکه ..... (بیخیال به خودم قول دادم دیگه اون فکرارو به ذهنم راه ندم ) اون فکرا با من به خونه اومدن . 26 مهر ساعت 11  دیدم دوستی کنار میزم ایستاده . بدترین خبرو بهم داد . امروز 21 آذر است ، خیلی خوشحالم که 26 مهر گذشته خوشحالم که تونستم باز بنویسم خوشحالم که اون فکرا رفته و پدرم سالم است . می نویسم از مطرب از مطربی که برام خاطرتست ، مطربی که یک سال پر ماجرارو پشت سر گذاشت ، مطربی که از تنبور شکسته به تنبور که همیشه آرزوشو داشتم  رفت. 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:14  توسط سارا  | 

آهنگ زیبای سریال هزار دستان که با دوتار نواخته شده

(عاشقشم)

http://s1.picofile.com/file/6541998988/Hezardastan.mp3.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:2  توسط سارا  | 


سردیه من از چیست ؟

از خودم

از مردم

از دوست

از زندگی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 13:50  توسط سارا  | 

«نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه»

ترانه­اي در شهر قصه: بيژن مفيد

 

نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه2 هر چي من بهش نصيحت مي کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه

مي گه يا اسم آدم دل نمي شه                 يا اگر شد ديگه عاقل نمي شه

بهش مي گم جون دلم     اين همه دل توي دنياست چرا؟

يک کدوم مثلِ دلِ خراب صاحب مرده ي من

پاپي زنهاي خوشگل نمي شه

چرا از اين همه دل     يک کدوم مثلِ تو ديوونه ي زنجيري نيست

يک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمي شه

مي گه يک دل مگه از فولادِ         که تو اين دور ُ زمونه چِشِشُ هم بذاره

هيچ چيزي نبينه            يا اگر چيزي ديد ، خم به ابروش نياره

مي گه آخه بابا جون        اون دل فولادي   دست کم دنبال کيف خودشه

ديگه از اشک چشش       زير پاش گل نمي شه

مي گه هر سکه مي شه قلب باشه                         اما هر چي قلب شد ، دل نمي شه

نه ديگه ، نه ديگه                        نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه

نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 18:58  توسط سارا  | 

« اگر عمر دوباره می‌یافتم، به هر کودکی دو بال می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را بیاموزد.»

« در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.

در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست..»

گابریل گارسیا مارکز


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:46  توسط سارا  | 

چند روزی از آرمیدن پسرخاله عزیزم در خاک نمی گذرد.

مدتی که خودم به شدت مریض بودم و بعدشم مرگ پسر خالم حسابی حس و حالمو گرفت و بدتر از اون دوستانی که محبت دارند و اس ام اسی تسلیت میگن!

حتما بعد از مرگم اس ام اسی برام فاتحه می خونند . 

چه روزگار غریب و چه دوستان غریبی.




+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:42  توسط سارا  |