تبليغاتX
زمزمه

دخترهای اسرائیلی درحال نوشتن روی موشک ها هستند.چه پیغامی می نویسند؟ این پیغام چیه که کودک لبنانی به محض دریافت پیغام جونش را از دست می دهد.دختر اسرائیلی نمی دونه که این موشک کجا می روند!

قتل کودک به دست کودک.کودکانی که با مرگ به دنیا می آیند با مرگ بازی می کنند با مرگ زندگی می کنند مرگ را لمس می کنند هر لحظه و هر جا حسش می کنند .در این جوی که همه جا بوی مرگ می آید زندگی می کنند چون چراغ امید همیشه توی دلشون روشنه .

اگر طاقته دیدنش را داری برو این عکس ها را ببین بعدشم چند دقیقه با خودت خلوت کن. یک کمی راجبه زندگی فکر کن ببین توی زندگی چنین امیدی امیدی به این پر نوری توی زندگیت هست؟

http://fromisraeltolebanon.info/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:9  توسط سکوت  | 

مثل روزهای گذشته مشغول کارکردن بودم.مرتب به ساعتم نگاه میکردم هر لحظه وقتش نزدیک میشد.ای خدا نمیشه زمان را نگه داشت .دکتر گفته بود :مرگش نزدیکه کاری از دستم بر نمی اید فقط دعا کن .لحظه جدایی نزدیک بود بعد از شش سال .مثل بچه ام بود بزرگش کرده بودم .روزی که به پرورشگاه آوردنش سه ماهش بود از زیر اوار بیرون اورده بودنش چند روز زیر اوار بوده معجزه بوده که زنده مونده بود ..خیلی گریه می کرد هیچ کس نمی تونست ارومش کنه نمی دونم چطور شد که دستم و دراز کردم وبغلش کردم چه لذتی داشت. گریش بند امد همه تعجب کردند. به صورتم خیره شد انگار می خاست حرف بزنه طفلکی دلش پر بود چه چیزهایی دیده بود وقتی پیداش کردند دهنش توی سینه مادرش بود.داشته شیر می خورده که یک موشک به خونشون اصابت می کنه .انگاری از همه شکایت داشت .یک سالش بود که دکترا فهمی دند بیماریه غیر قابله درمانی داره .همیشه وقتی درد داشت می آمد توی بغلم می گفت توی بغلم آروم می گیره .بغلش می کردم سفت فشارش می دادم واروم گریه می کردم می گفت اشکات وقتی روی صورتم میفته آرومم می کنه .وقتی بغلش می کردم می رفتم زیر آوار..  آواری که اون سه روز زیرش بوده .کار می کردم ولی چه کاری حواسم به کار نبود دلم پیشش بود دیگه طاقت نیاوردم رفتم پرورشگاه یک راست رفتم توی اطاقش مثل فرشته ها خوابیده بود رنگش پریده بود زرد شده بود .گفت خاله دردم کم شده احساسه خوبی دارم دیشب خوابه اوار را ندیدم یک خانمی را تو خواب دیدم که داشت بهم شیر می داد. بهش گفتم مادرت بوده چشماش برق زد وگفت مامانم اون مامانم بود خیلی دوست داشت مامانش را ببیند بهم گفت که منم اونجا بودم لباسه سفید پوشیده بودم دوتا بال هم داشتم .نمی تونستم جلوی گریم را بگیرم دستاش و بوسیدم اونا از کار افتاده بودند .بغلش کردم وبه حیاط بردم .روی چمن ها نشستیم بغلش کردم سرش ناز کردم چه بوی عطری می داد گفت براش لالایی بخونم .اخرین لالایی بود اخرین لحظه بود .لالا لالا.... بخواب پسرم پسر عزیزم این دفعه از خواب بیداربشی دیگه درد نداری وقتی بیداربشی مامانت را می بینی ............گریه ولالایی با هم بوند هیچ چیزنمی فهمیدم یک لحظه که به خودم آمدم دیدم یخ کرده سرد سرد بو.د آروم خوابیده بود اون رفته بود رفت .....ای خدا واقعا این رسمشه چرا ؟چرا من و نبردی بجای اون .دیگه برای کی لالایی بگم .بهش خوندن و نوشتن یاد داده بودم می گفت می خوام برای خدا نامه بنویسم .الان دیگه احتیاج به نامه نبود چون رفت پیش خدا.توی بغلم آروم گرفت وتوی بغلم آروم رفت.

این رهگذر کوچک  تنهام گذاشت ورفت .تنها چیزی که برام ازش مونده لباسی که وقتی از زیر آوارپیداش کردند تنش بوده.هر وقت دلم براش تنگ میشه میرم لباسش از توی چودون در میارم و شروع به گریه می کنم .

قدر این رهگذرهای معصوم را بدونید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:6  توسط سکوت  | 
نمي دونم فيلم شهربچه هاي گمشده را تا به حال ديده ايد يا نه.اين فيلم صحنه اي داره كه از نظر من زيباست .سعي كردم صحنه را خوب توصيف كنم .شما هم بخوانيد و نظر بدهيد. ((مردي در كنار اسكله ايستاده ودر حال خفه كردن دختري 8 ساله است,دخترك در چشمان مرد نگاه كرده ودر حالي كه نفسش در حال بند آمدن است شروع به گريه مي كند.اشك از گوشه چشم دخترك پرتاب شده و تار عنكبوتي را پاره مي كند با پاره شدنه تار عنكبوت سگي شروع به پارس كردن مي كند, صاحب سگ عصباني شده وظرفي را به سمت سگ پرتاب مي كند ظرف ناگهان به كبوتري برخورد مي كند كبوتر شروع به پرواز مي كند كبوتر همچنان كه پرواز مي كند مدفوعش را روي شيشه ماشيني مي ريزد راننده به علت كثيف شدنه شيشه جلويش را نمي بيند و ماشين به لوله آب برخورد مي كند (منظور لوله آبي كه آتش نشاني از ان استفاده ميكند )لوله مي تركد وآب همه جا را مي گيرد آب باعثه اتصاليه برق شده وبرق مي رود و باعثه خاموشيه فانوس دريايي مي شود, كشتي در حال نزديك شدن به اسكله است كه ناگهان با خاموش شدنه فانوس, كشتي از مسيرش منحرف شده وبه اسكله برخورد مي كند اسكله شكسته شده و شكسته شدنه اسكله باعثه افتادن دخترك به دريا مي شود .دخترك از دريا نجات پيدا مي كند )) يك قطره اشك باعثه نجات جان دخترك شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:7  توسط سکوت  | 
دكتر گفت : درسته قيافش زشته ولي هيچ چيز نيست . براي من و دكتر هيچيه ولي براي ديگران چطور براي اونام هيچيه ..........؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:4  توسط سکوت  | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 9:43  توسط سکوت  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:28  توسط سکوت  | 

خوش به حال اون ادم ها که یک قالب دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:21  توسط سکوت  | 
فاصله باعث شده عقلم تصميم بگيره .نمي دونم مي خواد چي بگه معلومه حرفه مهميه چون دلم را وادار به سكوت كرده , احساسم را دو چندان كرده, چشم دلم را باز كرده , اگر اين فرمانروا به دل اجازه حرف زدن بده اون وقت اونم وارده صحنه مي شه .... عجب صحنه اي هر كدام به نوبت وارده صحنه مي شن. همشون هستد ..عقل, دل ,احساس, چشم دل, حس ششم ,نياز,محبت,ترس,سياهي,,,,...... همگي دارند وارده صحنه مي شوند حرفشون چيه؟ تماشاچي نشسته ولي پشت به صحنه ... مي خواد چيكار كنه خدا كنه قصد خراب كردنه صحنه را نداشته باشه . اين صحنه ,صحنه زندگي نيست كه هميشه پا بر جا باشه ,اگر خراب بشه بايد جاش و به صحنه اي ديگر بده.. بازيگر نقشه اخر وارد شد .............. سكوت بود نبايد حرفي بزنه چون هر حرفي باعث خراب شدنه صحنه ميشه... الان مدت هاست كه سكوت روي صحنه باقي مانده ........اگر سكوت ,سكوتش بشكنه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:19  توسط سکوت  | 

با تشکر از نویسنده  ناشناس (  خوشحالم  که شما در<< خط تیره>> من هستید)

 

من از مردی می گویم که عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی  سخن بگوید.او به تاریخ های روی سنگ مزار اشاره کرد از آغاز تا پا یان .او یاد اورشدکه اولی تاریخ زادروز وی است واشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین ان دو تاریخ است(1382_1313).زیرا این خط تیره تمامه مدت زمانی را نشان می دهدکه او بر روی زمین می زیست....واکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.زیرا اهمیتی ندارد دارایی ما چقدر است اتومبیل ها..خانه ها..پول نقد آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم وچگونه عشق می ورزیم وچگونه خط تیره خود راصرف می کنیم.بنابراین در این باره سخت وبه تفصیل بیندیشید....آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟ چون ابتدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده که بتوانید آن را نو آوری کنید.اگر فقط می توانستیم طوری اهسته حرکت کنیم که آنجه را دوست وحقیقی است دریابیم و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند.ودر خشمگین کردن کمتر چالاک باشیم وقدردانی بیشتری از خود نشان دهیم و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم.اگر با یکدیگر با احترام رفتار رفتار کنیم وبیشتر لبخند بزنیم......وبه خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.بنابراین وقتی مدح شما خوانده می شودواعمال شما در زندگی باز نگری می شود...آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت درباره اینکه شما خط تیره خود را چگونه صرف کرده اید؟ اگر شما این پیام را دریافت کرده ایدمفهومش این است که شما برای کسی که آن را فرستاده است واقعا جایگاه ویژه دارید.

بسیار خوشحالم ازاینکه شما در رندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:45  توسط سکوت  | 
درزندگیه هر کسی ادم های زیادی می ایندومی روند.من بهشون می گم رهگذران

رهگذرها می تونند مادر, پدر, فرزند, دوست یا همسر باشند.تو زندگیه شما چند تا رهگذر هست ؟اونارو انتخاب کردید یا خودشون وارده زندگیتون شدند؟چقدر می شناسیدشون؟اگر انتخابشون کردید مثل دوست یا همسر ایا قبلش به این سوالا پاسخ دادید 1.هدف انتخاب ..... پیدا کردن دوست؟ پرکردن تنهایی؟خوش گذرانی؟چون همه این کارو می کنند؟یکی که برات غذا درست کنه؟یکی که بتونی بهش زور بگی؟ چون دینت گفته؟باهاش بتونی پارتی بری؟   می خوای یکی را دوست دشته باشی ومتقابلا اونم دوست داشته باشه؟..............هدفت چیه؟          2.معیار انتخاب.......پول؟قیافه؟مارک لباس ZARA,MNG.... ?اخلاق؟شخصیت؟خانواده؟پست و مقام؟باباش.......؟.......... معیارت چیه؟         انتخابت تاریخ انقضا داره؟ چه مدت ..چند روز,۲ ماه,۱۰ سال,۳۰سال؟؟؟بعدش چیکارش می کنی میندازیش دور!!!!!!!!!!!            یادت نره می خواهی ادم انتخاب کنی .انتخاب یک انسان با انتخابه خانه, سگ ,لباس ,ماشین, فرق داره  تابه حال ایناروبا هم  اشتباه گرفتی!!!!!! 

راستی تا به حال با رهگذرهای نامرئی روبروشدید ؟اوناییکه هستند ولی نمیبینشون.بهتون محبت می کنند ولی شما ....دوستون دارند.وقتی ازشون دور می شی دلشون برات تنگ میشه .وقتی ناراحتی اونم ناراحته؟هم مسیرتن ولی تو ............. وقتی از دستشون دادی متوجه اشتباهت می شوی ولی حیف که دیر شده.

تا به حال رهگذرهارو سلاخی کردی اگر جوابت منفیه اشتباه می کنی .اول سلاخیشون می کنی بعد هر جور که خودت دوست داشتی به هم وصلشون میکنی.   .....  چیکار داری می کنی به خودت بیا رهگذرهارو همان جور که هستند بپذیر.

یادت نره ما انسانین قول بده با رهگذرها بازی نکنی قدرشون را بدون مهمان دو روزند.

  مرسی که به حرفام گوش دادی                                                            (رهگذر)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:51  توسط سکوت  | 

It can buy a house                 But not a home
It can buy a clock                  But not time
It can  buy you a position       But not respect
It can buy you a bed              But not sleep
It can buy you a book            But not knowledge
It can buy you medicine         But not health
It can buy you blood              But not life

So you see money isn't everything
And it often causes pain and suffering
Take away your pain and suffering

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:43  توسط سکوت  | 
خدایا

آسان بودن دشوار است
آسانم کن


خدایا

کلام تو بودن دشواراست
بارانم کن


خدایا خداوندا


آن نیستم که باید
 آنم کن

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:15  توسط سکوت  | 
اشک رازیست
لبخندرازیست
 عشق رازیست
اشک ان شب
 لبخند عشقم بود
غصه نیستم که بگویی
 نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی
من درد مشترکم
.... مرا فریا کن

                                                      احمدشاملو

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:13  توسط سکوت  |