چشدن این ترس و لذت بودن در برابر نور ولذت باز کردن در.......به نظرم قشنگه .
از اینکه می بینم این ترس ولذت ماله منه لذت می برم .
این نور اومده تا فاصله را کم کنه ولی این فاصله به این زودیا کم نمیشه .نمی دونه که فقط من صبورم....
نه عزیزه من تو مسافر این قطار نیستی بلکه لوکوموتیورانی .سوخته قطار ومسیر حرکت و همه چیز دسته خودته. قبول دارم یک مو قع هایی کنترل از دستت خارج میشه ولی بدون که همیشه تو لوکوموتیورانی.زندگی مسیر حرکتته ریله وقطاره ومنظره هایی که دورو برت میبینی قبول دارم گاهی قطار خراب میشه یا همه جا مه میشه یا....ولی اینا زیاد طول نمی کشه بلاخره تموم میشند.هیچ چیز توی زندگی اجبار نیست مگر زنده موندن که دسته خودمون نیست.وقتی ببینی همه جیز دسته خودت دیگه تقلید نباید بکنی .الان همه کاراشون تقلید... ازدواج. بچه دار شدن .پوشیدن ....بلد نیستند نمودار زندگیشون را بدونه تقلب بکشند.ولی من اون جوری که خودم می خوام نقاطه این نموداررا انتخاب و به هم وصل می کنم.پس به بقیه نگاه نکن .
به آزادی عمل نیاز دارم ..... چیزیکه عذابم میده اوناییکه باید منو درک نمی کنند . از موقعی که به ترسم قلبه کردم احساسه آرامش می کنم .
نتیجه: هدف از زندگی خلق بهترین اثر .لذت برد ازهمه چیز .
همه چی یک لحظه اتفاق افتاد .برای من یک شک بود .ناراحت شدم ولی خواهرم گفت به فال نیک بگیر .
نمی دونستم حکمت خدا در چی بوده .از اونجایی که معتقدم خدا دوستم داره اون روز را بدومنه حکمت ندونستم.
فکر کنم 2 روز از اون روز گذشته بود که نگاهم به اون پوسته ها افتاد .در عرض دو روز 70%از شدتش کمتر شده بود( معجزه بود) تا جاییکه فکر کردم دیگه به اون اتاقک نوری احتیاجی نیست .خیلی مراقبش بودم ولی خوب نشد ولی اون شک!!!!!!!!.وقعا تو کار خداموندم ......
Good luck or bad luck who knows
داشت کتابش را می نوشت. خیلی وقت بود که شروع به نوشتن کتاب کرده بود .نمی دونم کجای کتاب بود که من سر رسیدم .دعوتم کرد برم پیشش .نمی دونستم هدف این دعوت چی بود .با آغوشه باز از من استقبال کرد .با اینکه زیاد نمی شناختمش یه جورایی به طرفش جذب شدم طوری حرف می زد که انگار من هم قراره توی نوشتنه کتاب بهش کمک کنم .نمی دونم این همه شوروهیجانش برای چی بود. برام یک صندلی کنار صندلی خودش گذاشت .پیشش نشستم و دقیق به حرفاش گوش دادم .اون یک گوله آتیش توی دستش بود ولی من یک قالب یخ . وقتی می نوشت منم یواشکی نوشته های قبلی را نگاه می کردم .دزدکی برگه هاش را زیرو رو می کردم نمی دونم ولی دنبالش می گشتم درست بود که جلوی من نشسته بود ولی ....باید از توی نوشته هاش پیداش می کردم .اون همچنان می نوشت و من همچنان منتظر !!!! نمی دونم چه مدت گذشت ...کمتر با من حرف می زد .حرف می زد ولی با من نبود .نمی دونم چه سری اون تابلوی روی دیوار داشت که یک پارچه سفید انداخته بود روش .گهگاهی بهش نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع می شد یک موقع هایی احساس می کردم من و درقالبه اون تابلو میبینه .دورنم دنباله تصویر قاب می گشت ؟؟ نمی دونم .خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم .حضورم را احساس کنه .من بودم حضور داشتم کنارش به فاصله خیلی کم ولی ...اون چنین فاصله ای را درک نکرد .اولش یک ورق نشونم داد یک برگه روغنی با حاشیه های زیبا .بهم گفته بود: این صفحه مختص تو هست.....
دوروبرش شلوغ بود .تا یکی می امد من و یادش می رفت .منم صندلیم را محکم گرفته بودم که نکنه کسی جای من بشینه .یک روزی نگاهم به دستم افتاد گوله آتش توی دسته من بود و تکه یخ توی دسته اون .
وقتی اشکام روی کاغذها می افتاد جوهرش پخش می شد اونم بدونه اینکه سرچشمه اون قطرها رو پیدا کنه کاغذ را پاره می کرد دوباره از اول می نوشت.گهگاهی بهم نگاه می کرد انگاری از اینکه من روی اون صندلی نشسته بودم ناراحت بود.اون صندلی را خودش برام گذاشته بود .گفته بود تو مالکه صندلی هسته ولی حالا .............
نمی دونم احساسم بهم می گفت از یک چیزی می ترسه خودش را از من قایم می کرد .نکنه اون صندلی ماله اون تصویر توی قاب بود ه؟؟ توی نوشته هاش دنباله خودم می گشتم ولی خبری از من نبود .همه جای کتاب را گشتم.
صفحه به صفحه. خط به خط. پاورقی. حاشیه ها .توضیحات ......من کجا بودم اصلا توی دلش جا داشتم .
شایدم توی حاشیه دلش بودم ........