تبليغاتX
زمزمه
اتاق نور شده اتاقه دومم .تنها تفاوتش اینه که  کوچیکه فقط باید بایستی.اولا درو برام باز می کرد . الان  دیگه به عهده خودم گذاشتند باز کردن در بعد از تاریک شدن .دچاره ترسه لحظه ای میشم .اگر در باز نشه ؟؟ اگر خانم حسینی طبق معمول مشغول حرف زدن با موبایلش توی حیاط باشه وصدام ونشنوه؟؟اگر رفته باشه بالا پیشه بقیه ؟؟  ......برای یک لحظه

چشدن این ترس و لذت بودن در برابر نور ولذت باز کردن در.......به نظرم قشنگه .

از اینکه می بینم این ترس ولذت ماله منه لذت می برم .

این نور اومده تا فاصله را کم کنه ولی این فاصله به این زودیا کم نمیشه .نمی دونه که فقط من صبورم....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:54  توسط سکوت  | 
یک سالی میشه که خودم را بچه ای می بینم که توی کوچه پس کوچه ها سرگردون می دود.فکر کنم دلیلش اینه که قبلن زحمت باز کردت چشمام را به خودم نمی دادم چشم هایی که برای بعضی ها تمامه عمرشون بسته می مونه یا وقتیم که چشماشون را باز می کنند افسوس می خورند که چرا زودتر بازشون نکردند.غیر ار خودم کسی بغضای این کوچولو را ندید کسی اشک های این بچه را توی تنهایی دلش ندید .تنهایی باعث  باز کردنه چشماش شد.سرگردون بودم نمی دونستم کیم؟ چیم؟ از زندگی چی می خوام ؟به کجا دارم میرم ؟این جایی که هستم کجاست؟ و................دنباله هدف بودم دنباله انگیزه ولی اشتباهم این بود که فکر می کردم کسی باید این انگیزه را به من بده ولی اگراون را اد م از دست بدم انگیزمم از دست میره یا نه ........تا اینکه بعد از درگیری های زیاد بینه من و عقلم ودلم و...به این نتیجه رسیدم تنها چیزی که می تونه به من زندگی و امید....بده خداست چون وقتی اونو دارم ترس از دست دادنش را نداشتم.فهمیدم که نباید بترسم باید به بهترین نحو روی این صحنه بازی کنم .من خودم خود خودم نقاشه این زندگیم من دارم نقاشیش می کنم پس چرا بهترین اثر را خلق نکنم .روزها تکراری نیستن من خودم تکراریشون کردم .من از نقاشیه روز قبلم تقلید می کردم همان را تکرار می کردم .درسته بعضی چیزها توی این نقاشی ثابتند مثل کار غذاو .......ولی چیزی که مهمه چطور کشیدنشه.به نظرم اگر هر روز برای هر کاری دلیل و انگیزه داشته باشیم  تمامه سعیمون را میکنیم تا اون کار بهترین باشه پس تکراری به وجود نمی آید.فهمیدم چاشنیه زندگی عشق و علاقست.بدونه این چاشنی هیچ چیز معنا و مفهوم نداره در نتیجه اون سردرگمی ترس به وجود میاد.اگر همیشه مرگ را نزدیک ببینیم وبدونیم که چقدر وقت کمی داریم بهتریت استفاده را از وقتمون می کنیم.

نه عزیزه من تو مسافر این قطار نیستی بلکه لوکوموتیورانی .سوخته قطار ومسیر حرکت و همه چیز دسته خودته. قبول دارم یک مو قع هایی کنترل از دستت خارج میشه ولی بدون که همیشه تو  لوکوموتیورانی.زندگی مسیر حرکتته ریله وقطاره ومنظره هایی که دورو برت میبینی قبول دارم گاهی قطار خراب میشه یا همه جا مه میشه یا....ولی اینا زیاد طول نمی کشه بلاخره تموم میشند.هیچ چیز توی زندگی اجبار نیست مگر زنده موندن که دسته خودمون نیست.وقتی ببینی همه جیز دسته خودت دیگه تقلید نباید بکنی .الان همه کاراشون تقلید... ازدواج. بچه دار شدن .پوشیدن ....بلد نیستند نمودار زندگیشون را بدونه تقلب بکشند.ولی من  اون جوری که خودم می خوام نقاطه این نموداررا انتخاب و به هم وصل می کنم.پس به بقیه نگاه نکن .

به آزادی عمل نیاز دارم ..... چیزیکه عذابم میده اوناییکه باید منو درک نمی کنند  .                              از موقعی که به ترسم قلبه کردم احساسه آرامش می کنم  . 

نتیجه: هدف از زندگی خلق بهترین اثر .لذت برد ازهمه چیز  .                                                           

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:4  توسط سکوت  | 

همه چی یک لحظه اتفاق افتاد .برای من یک شک بود .ناراحت شدم ولی خواهرم گفت به فال نیک بگیر .

نمی دونستم حکمت خدا در چی بوده .از اونجایی که معتقدم خدا دوستم داره اون روز را بدومنه حکمت ندونستم.

فکر کنم 2 روز از اون روز گذشته بود که نگاهم به اون پوسته ها افتاد .در عرض دو روز 70%از شدتش کمتر شده بود( معجزه بود)  تا جاییکه فکر کردم  دیگه به اون اتاقک نوری احتیاجی نیست .خیلی مراقبش بودم ولی خوب نشد ولی اون شک!!!!!!!!.وقعا تو کار خداموندم ......

Good luck or bad luck  who knows

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 22:5  توسط سکوت  | 

داشت کتابش را می نوشت. خیلی وقت بود که شروع به نوشتن کتاب کرده بود .نمی دونم کجای کتاب بود که من سر رسیدم .دعوتم کرد برم پیشش .نمی دونستم هدف این دعوت چی بود .با آغوشه باز از من استقبال کرد .با اینکه زیاد نمی شناختمش یه جورایی به طرفش جذب شدم طوری حرف می زد که انگار من هم قراره توی نوشتنه کتاب بهش کمک کنم .نمی دونم این همه شوروهیجانش برای چی بود. برام یک صندلی کنار صندلی خودش گذاشت .پیشش نشستم و  دقیق به حرفاش گوش دادم .اون یک گوله آتیش توی دستش بود ولی من یک قالب یخ . وقتی می نوشت منم یواشکی نوشته های قبلی را نگاه می کردم .دزدکی برگه هاش را زیرو رو می کردم نمی دونم  ولی دنبالش می گشتم درست بود که جلوی من نشسته بود ولی ....باید از توی نوشته هاش پیداش می کردم .اون همچنان می نوشت و من همچنان منتظر !!!! نمی دونم چه مدت گذشت ...کمتر با من حرف می زد .حرف می زد ولی با من نبود .نمی دونم چه سری اون تابلوی روی دیوار داشت که یک پارچه  سفید انداخته بود روش  .گهگاهی بهش نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع می شد یک موقع هایی احساس می کردم من و درقالبه اون تابلو میبینه .دورنم دنباله تصویر قاب می گشت ؟؟ نمی دونم .خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم .حضورم را احساس کنه .من بودم حضور داشتم کنارش به فاصله خیلی کم ولی ...اون چنین فاصله ای را درک نکرد .اولش یک ورق نشونم داد یک برگه  روغنی  با حاشیه های زیبا .بهم گفته بود: این صفحه مختص تو هست.....

دوروبرش شلوغ بود .تا یکی می امد من و یادش می رفت .منم صندلیم را محکم گرفته بودم که نکنه کسی جای من بشینه .یک روزی نگاهم به دستم افتاد گوله آتش توی دسته من بود و تکه یخ توی دسته اون .

وقتی اشکام روی کاغذها می افتاد جوهرش پخش می شد اونم بدونه اینکه سرچشمه اون قطرها رو پیدا کنه کاغذ را پاره می کرد دوباره از اول می نوشت.گهگاهی بهم نگاه می کرد انگاری از اینکه من روی اون صندلی نشسته بودم ناراحت بود.اون صندلی را خودش برام گذاشته بود .گفته بود تو مالکه صندلی هسته ولی حالا .............

نمی دونم احساسم بهم می گفت از یک چیزی می ترسه خودش را از من قایم می کرد .نکنه اون صندلی ماله اون تصویر توی قاب بود ه؟؟ توی نوشته هاش دنباله خودم می گشتم ولی خبری از من نبود .همه جای کتاب  را گشتم.

صفحه به صفحه.  خط به خط.  پاورقی. حاشیه ها .توضیحات ......من کجا بودم اصلا توی دلش جا داشتم .

شایدم توی حاشیه دلش بودم ........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:16  توسط سکوت  |