
چند روز پیش روبروش نشستم و چند دقیقه ای نگاهش کردم .گفتم زشتی و تصمیم گرفتم گلدونش را عوض کنم و چند تا از اون گل ها رو دور بریزم و امروز... متوجه نشدم , چطور من متوجه نبودشون نشده بودم اون ها همیشه جلوی چشمم بودند. خواهرم صدام کرد و گفت امروز اتقاقی افتاده و به پشت تخت اشاره کرد و تصویر پایین را دیدم .احساس عجیبی پیدا کردم .یعنی فهمیده بودند ,فکر من و خونده بودند !!خودکشی !! تمام وسایل داخل این چهار دیواری فکر من و می خونند !!! همشون من و زیر نظر دارند !! خدای من چه دنیای عجیبی !!
یک نشانه یک هشدار یا یک پیشگویی یا تصویری از احساس درونی من هستند که روی زمین نقس بسته است .
به نشا نه ها توجه کنید ما زیر ذره بین زندگی هستیم . به تصویر با دقت نگاه کنید رنگ خاک(رنگ خون) ,گل های خشک شده شاید نشون از احساس خشک شده من بودند...
(جبران خلیل جبران)