مدتی بود که دوتاشون را ساکت می دید ,سکوت عجیبی ,انگار چیزی ذهنشون را مشغول کرده بود .دیگه طاقت نیاورد,اون ها تمام وجودش بودند . یک روز دست دوتاشون را گرفت و بردشون توی یک اتاق .اتاق سه صندلی و یک میز داشت و دور تا دور اتاق هم پنجره بود .میزگردی وسط اتاق بود ,دورش نشستند.او(شاید من)ودل و عقل.شروع به دردودل کردند و او گوش می کرد .وقتی دل و عقل سر چیزی با هم توافق نداشتند شروع به دعوا می کردند ولی وقتی با هم توافق داشتند نسیم خنکی به داخل می وزید ,منظره بیرون زیبا و دیدنی میشدو نوری به داخل اتاق می تابید .مثل یک رویا بود .آرزو کرد که همیشه این دو به هم توافق داشته باشند تا این لذت هیچ وقت از بین نرود.وقتی به توافق نمی رسیدند همه چیز زیبا بود ولی وقتی دل گرفته باشه هیچ زیبایی قابل دیدن نیست.
عقل از واقعیت می گفت ودل از زیبایی از امکان َاز شدن می گفت.او وعقل پشت میز نشسته بودند ولی دل به کنار پنجره می رفت و نگاهش را به جایی دوخته می دوخت .به اتاقی دیگر که در آن اتاق هم دلی بود . دل و عقل سر خیلی چیز ها با هم توافق داشتند واین موجب خوشحالیه او میشد . دل خیلی پاک بود وآرزوهای زیبایی داشت .دل از نشانه سخن می گفت َدل به دنبال نشانه های پر رنگ بود از .... نشا نه هایی که در عمل نشان داده بشوند.
ادامه دارد....
سال 85 در فامیل
درگذشت 2 پدر,تولد 3 نوزاد( اسم یکیشون امیرحسام که من خیلی خیلی دوستش دارم),2 ازدواج,یک بیمار سرطانی,..... (هیچ چیز از بین نمیره همه چیز جایگزین دارد)
سال 85 برای سکوت
من کلی تغییر و دگرگونی داشتم .احساس می کنم یک آدم دیگری شده ام.دنیا به کل برام عوض شده .زندگی برام معنی و مفهوم جدید پیدا کرده.دوستان جدید,تولد وبلاگ زمزمه و...
سال 86 هم متفاوت شروع شد .
خوبیه زندگی این که می گذره,خوب یا بد در حال گذره.سال 86 هم در یک چشم به هم زدن تموم میشه.امسال چی پیش میاد؟سال دیگه این موقع من کجاهستم؟ امسال چه اتفاقی قراره برای من بیافته ؟ برای جواب دادن به این سوال ها باید یک سال صبر کنم البته اگر زنده باشم.
منتظر نوشته های جدید باشید.