تبليغاتX
زمزمه

بین اون همه شی ء تنها یک شمع نظرم را جلب کرد مدتی روبروش ایستادم. نمی تونستم تکان بخورم مثل اینکه چیزی من را مجبور می کرد که به یاد بیاورم این شمع را کجا دیده ام ... بالاخره یادم اومد اونم از این شمع داشت ..او

راننده تاکسی مسیر همیشگی را نرفت و من راجایی پیاده کرد که برایم ناآشنا بود . از این خیابان به اون خیابان راه رفتم  تا به جایی برسم که برایم آشنا باشد در همین بین از خیابانی گذر کردم که چیزی نظرم را جلب کرد, اسم خیابان به نام فامیلی او بود باز هم یاد او افتادم ...او

کتاب  اسم را باز کردم اولین اسمی را که دیدم نام او بود...او

دیشب یک فیلم دیدم ,چشم های اون بازیگر نگاه هایش همه برایم آشنا بود , مثل نگاه های او بود .. بازیگر یاد آور او بود..او

احساس می کنم زیر نظرم .تا می خوام فراموش کنم  نشانه ای از او جلویم ظاهر می شود. این بازی ها برای چیه ؟ نه حرفی زدم  , نه توقعی داشتم و نه مبارزه ای کردم  ,حتی بدون توقع هم فکر کردم  .

یک بازی ای بود که تمام شد .این چیه یک بازی جدید با من !!! من همه چیز را به روزگار واگذار کردم و او چنین می کند. چشم تو چشم بودیم که فراموش شدم . منظور این ها دیگر چیست....از طرف او .. نه گمان نکنم.

حوصله درگیری با عقل و منطق را ندارم .بهتره فکر کنم همه چیز یک اتفاق است  .آره این طور بهتره همه چیز یک اتفاق است . یک اتفاق...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط سکوت  | 

باز هم یک پایان دیگر .امسال خیلی چیزها  به پایان رسید .مثل  پایان یک عمر , پایان یک رابطه , پایان تحصیل و هر پایان تکانم داد و به پایان رسید . یک پایان ماندگارتر از یک شروع است.  استاد درس منطقم می گفت هر جا پرانتز باز شد یک پرانتز هم بسته می شود و  شمار پرانتزهای باز شده را داشته باشید  که آخرش بدونید چند تا پرانتز باید بسته شود...

قبل از شروع باید به پایانش فکر کرد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط سکوت  |